سپهر جونسپهر جون، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
هستی جونهستی جون، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

*سپهر و هستي* روياهاي واقعي من و بابا

شكرگزاري... آرامش

پسرخوبم! امروز يه روز آرومه ومن خداي مهربونو بابت همه مهربونيها و هواداريهاش بي نهايت شكر مي كنم و بيش از هرچيز بخاطر وجود خدايي تو و باباحميد شكرگزارش هستم... به اين فكر مي كنم كه چقدر اين آرامش قابل ستايشه، همين كه آدم نگراني سلامتي عزيزانشو نداشته باشه براي من از هرچيري آرامبخشتره، نمي گم كه دغدغه هاي ديگه از جمله آينده ي تو رو ندارم اما اينها مال فرداست و تو اين لحظه و اين ساعت هيچ چيزي باعث نگراني و دل آشوبي من نيست و اين چقدر ستودني و لذتبخشه... پسرم! دوست دارم تو هم هميشه شكرگزار داشته ها و نداشته هات باشي و باور داشته باشي كه لذت بردن از لحظه هات، ازهرآرامشي بالاتره... چندسال پيش كتابي به دستم رسيد به اسم راز شكرگز...
31 مرداد 1392

هوا بس ناجوانمردانه ...آلوده ست

امروز صبح وقتي توماشين نشسته بودم و به سمت محل كارم ميومدم فقط به يه چيز فكر ميكردم...تو... بااين هواي بشدت آلوده بدجوري نگران سلامتي توام...درسته كه ميگن بانگراني دردي دوانميشه و بايد ازخدا كمك گرفت و به او سپرد و ... اما معتقدم كه من هم بايد كاري كنم... هرشنبه ساعت 6بعدازظهر،براي اراكيها،شنبه اعتراضي نام گرفته تا لااقل دلخوش كنن كه اوناهم دارن قدمي براي رفع اين آلودگي برميدارن، تصميم دارم باتو كه برام باارزشتريني دراين شنبه هاي اعتراض شركت كنم تالااقل سهم كوچك خودم رو انجام داده باشم و تو هم بدوني و يادبگيري كه براي گرفتن حقت بايد حرف بزني و اهميت ندادن و حساس نبودن به محيط و اجتماعي كه دراون زندگي مي كني نهايتا تو رو هم به گردابي...
28 مرداد 1392

يه كادوي تولد وبلاگي...

پسرمهربون و شيرين زبونم! امروز وقتي بخش نظرات رو چك ميكردم يكي ازخاله هاي خوش ذوق وبلاگيت يه كادوي تولد وبلاگي برات فرستاده بود،ببينش: دستشون درد نكنه،خيلي خوشحالم كردن فداي پسر 2سال و 1ماه و0 روزه ي خودم بشم كه بي نهايت ميخوامش ...
26 مرداد 1392

يه روز از روزاي خدا...

پسرگلم! ديشب يا بهتره بگم امروز سحر يه كم حالت بد شد و حسابي مامان و بابا رو نگران كردي... البته خودت بيشتر ترسيده بودي و مث يه جوجه ي خيس و وحشت زده بهم چسبيده بودي... خيلي وقت بود كه مريض نشده بودي- خداروشكر- براي همين ديدن صحنه لرزيدنت برام عذاب آور و كشنده بود، وانگار خودمم حال همون جوجه وحشت زده رو داشتم و با چسبوندنت به بغل خودم و فشار دادنت آروم ميشدم... الانم همش تو فكرتم تا دوباره به تو برسم... سپهرم! امروز بعداز گذشت روزها ازاون روز بهاري و ابري، مامان دلش به رفتن ابرها روشنه... نميگم ميشه  چيني بندزده رو با نوش يكي كرد اما شايد بقول قديميها هميشه ميشه ازاول شروع كرد مهم برگشتنه... ديدن شعاعهاي نور از لابلاي ابرها، بر...
20 مرداد 1392

خبررررررررررررررررررررررررررررررررررر!

خبر! خبر! همه حواسا جمعه...؟! رونمايي مي كنم . . .  پسرعموي عزيزم محمد مهدي عزيزم خيلي مشتاق ديدن روي ماهت بوديم، بازهم اومدنت رو به همه تبريك مي گم و بهترينها رو از صميم قلب برات آرزو مي كنم... اينم آدرس وبلاگش http://mo-mahdi.niniweblog.com ...
20 مرداد 1392

تو داري از يكي از قيدو بندهات آزاد مي شي!!!

پسر دردونه ي من! امروز سومين روزي خواهد بود كه باهمكاري من و خاله مهديه والبته خودت، روزها رو بدون پوشك ميگذروني تا يواش يواش پروسه آزادسازي شروع بشه و توبراي هميشه ازاين بسته بندي مزاحم خلاص بشي من واقعا از زحمتهاي خاله مهديه ممنونم وميدونم كه كارش خيلي ارزشمنده و قدردان احساس مسووليتش هستم. واما تو... توهم واقعا پسرماهي هستي و كاملا همكاري مي كني و براي همين مامان و باباقول دادن كه بعداز اينكه اين پروسه تكميل شديه جايزه بزرگ برات بخرن اين روزا... تو اجازه ميدي كه براحتي برات مسواك بزنم، توحموم ريلكس تر ازقبل رفتارمي كني،شير رو بهتر ميخوري، ترجيح ميدي خودت غذاتوبخوري وحتي درخوردن ماست و بستني هم داري ماهر ميشي،هوش چينت رو بر...
15 مرداد 1392

همينجوري...براي رفع دلتنگي...

الان مامان محل كارشه وتو فرشته آسموني من، بخاطر اينكه خاله مهديه حالش خوب نبوده و نتونسته بياد، امروز خونه ي مامان جوني و البته خيلي هم ازاين موضوع خوشحالي... خوشبختانه مامان جون خيلي باحوصله س و حسابي باهات بازي ميكنه و سرت گرمه، روزهايي كه پيششي از هرجهت خيالم راحته، البته نميخوام كم لطفي كنم و زحمتهاي خاله مهديه رو ناديده بگيرم. خداروشكر ميكنم كه پرستار به اين مهربوني داري كه همه جوره احساس مسووليت مي كنه و من واقعا ازش راضيم اما خب مامانم و هميشه نگران... چندشب پيش خونه ي مادرجون داشتني باستايش-دخترعمه جون- بازي ميكردي وطبق علاقه منديهات محتويات كيف بنده خدا رو بيرون ميريختي كه يه اسپري كشف كردي،همينطور كه وارسيش ميكردي يكدفعه ب...
13 مرداد 1392

عكسهاي من و سه چرخه ام...

سپهر دوست داشتني من! هر روز كه ميگذره براي من و بابا دلنشين تر و تو دل برو تر مي شي... اين روزا حس ميكنم خيلي مهربونتر از قبل شدي و سعي ميكني هواي مامان و بابا رو داشته باشي ، نمونه ش همين دوروز پيش كه من زياد حالم خوب نبود و تو بامهربوني ازبالاي سرم كنار نميرفتي و بادستاي كوچيكت پيشونيمو نوازش ميكردي و وقتي باباازت خواست بري پيشش تا من بتونم بخوابم خيلي راحت پذيرفتي و همين كارهات اين حسو بهم ميده كه تو داري بزرگتر و عميق تر و البته احساسي ترميشي... وقتي نيستم به گزارش پرستارت هرچيزي كه مربوط به منه محافظت مي كني و روي وسايلم خيلي حساسيت داري... درضمن علاقه شديدي به جمع كردن لباس و روسري و دمپايي من دور خودت و كنار اسباب بازيهات دار...
7 مرداد 1392

تولد يه فرشته ديگه...

پسر گلم! ديروز پسرعموي عزيزت- محمد مهدي- به جمع عموزاده هات اضافه شد تا باقدمهاي پاك و معصومش خير و شادي رو به ميون فاميل بياره... ازهمين جا به همه مخصوصا به بابا،مامان و برادرهاي دوست داشتنيش اين اتفاق عزيز رو تبريك ميگم و براي سلامتي و سعادتش دعا ميكنم... بيصبرانه مشتاق ديدن روي ماه ومعصومش هستيم...‌‌‌ ...
6 مرداد 1392

عدم خشونت والدین در تربیت فرزند

اين داستان رو امروز مي خوندم و اينقدر بنظرم دلنشين اومد كه ترجيح دادم اون رو با شما سهيم بشم... آرون گاندی، نوه مهاتما گاندی و مؤسّس  موسسه "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند : شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصله هجده مایلی دِربِن (Durban) ، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم . یک روز پدرم از من خواس...
5 مرداد 1392